سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دعای امام عسکری علیه السلام و شفای بیمار
اشجع بن اقرع می گوید:
بینایی یکی از چشمهایم را از دست داده بودم و بینایی چشم دیگرم نیز روز به روز کمتر می‌شد.نامه ای به امام حسن عسگری علیه السلام نوشتم و از او درخواست کردم دعا کند خداوند چشم هایم را شفا دهد.
امام در جواب نامه ام نوشت:«خداوند چشمانت را حفظ فرماید.» و در پایان نامه هم به من تسلیت گفته و نوشته بود:«آجرک الله و احسن ثوابک.» (خدا به تو اجر و پاداشی نیکو عنایت فرماید.)
با دعای امام چشمانم شفا یافت اما با دیدن تسلیت امام به فکر فرو رفتم که چه کسی از بستگانم از دنیا رفته است که من بی‌خبرم.تا این که پس از چند روز خبر وفات پسرم، طیّب، به من رسید و دانستم تسلیت امام برای مرگ او بوده است.(1)


قلمی که بدون نویسنده می نوشت
ابو هاشم می‌گوید:
روزی خدمت امام حسن عسگری علیه السلام رفتم و دیدم مشغول نوشتن نامه است.پس از مدتی، وقت نماز فرا رسید.امام کاغذ و قلم را به زمین گذاشت و به نماز ایستاد.اما من دیدم قلم به نوشتن ادامه داد و تا آخر کاغذ را نوشت.من از دیدن این معجزه به سجده افتادم.
امام پس از نماز، قلم را به دست گرفت و به مردم اجازه ورود داد.(2)


رام شدن اسب به امر امام حسن عسگری علیه السلام
یکی از خدمتکاران امام حسن عسگری علیه السلام می گوید:
روزی با امام عسگری علیه السلام به بازار چهارپافروشان رفتم.
سر و صدای زیاد فضای بازار را پر کرده بود اما با ورود امام همه صداها خوابید و حتی حیوانات نیز آرام شدند.امام نزد یکی از فروشندگان اسب رفت.فروشنده، اسب چموشی را با قیمت نازلی به امام فروخت.امام به من فرمود:«این اسب را زین کن».
من پیش خود گفتم امام مرا به کاری که باعث اذیت من شود فرمان نمی‌دهد، و با احتیاط زین اسب را آماده کردم.اسب هیچ حرکتی نداشت و آرام بود.هنگامی که می خواستم اسب را نزد امام ببرم، فروشنده که دید اسب رام شده، گفت:«نه، اسب را نمی‌‌فروشم».
امام به من فرمود:«بسیار خوب، اسب را به او واگذار کن»
اما همین که فروشنده خواست افسار اسب را بگیرد، اسب دوباره چموشی کرد و گریخت.
ما از آنجا دور شدیم اما بعد از مدتی فروشنده اسب، خود را به ما رساند و گفت:«این اسب چموش است.اگر مایلید می‌فروشم»
امام فرمود:«آری می دانم که چموش است».
سپس از مرکبش پیاده شد و به سمت اسب رفت و دستی به گوش‌های اسب کشید.سوگند به خدا از آن پس، اسب رام شد و من تنها کاری که می کردم این بود که برایش یونجه و جو بریزم.و همه اینها به برکت امام حسن عسگری بود.(3)


نماز امام حسن عسکری در میان درندگان
حضرت امام حسن عسگری علیه السلام از طرف حکومت عباسی به دست مأموری سپرده شده بود.
او از حکومت عباسی اجازه داشت امام را میان درندگان بیندازد.
همسرش به او گفت:« تقوای خداوند را پیشه کن.تو متوجه نیستی چه کسی در منزل توست؟»
آن گاه عبادت، پاکی و نیکوکاری امام را به شوهرش یادآور شد و گفت:« من برای تو می ترسم.می‌ترسم حق او را رعایت نکنی و گرفتار عذاب بشوی.»

اما مرد زیر بار نرفت و امام حسن عسگری علیه السلام را میان درندگان انداخت.هیچ کس تردیدی نداشت که درندگان، امام را طعمه خود خواهند کرد.اما وقتی پس از مدتی برای تماشا آمدند، دیدند امام حسن عسگری علیه السلام ایستاده و در حال نماز است، و درندگان نیز دور او را گرفته اند.
با دیدن این منظره، امام را از میان درندگان خارج کردند.(4)
 

آگاهی امام حسن عسکری علیه السلام به زبان های گوناگون
ابو حمزه می گوید:
غلامان امام حسن عسگری علیه السلام اهل سرزمین‌های مختلف بودند و در میان آنها رومی، ترک، و از اهالی صقالبه وجود داشت.اما امام با آنان با زبان خودشان سخن می‌گفت.
من همیشه شگفت‌زده می‌شدم و پیش خود می‌گفتم امام در مدینه متولد شده و تا هنگام وفات پدرش، امام هادی علیه السلام ، نیز به سرزمین دیگری نرفته است.پس چگونه به زبان های گوناگون صحبت می کند.
روزی در همین افکار غوطه‌ور بودم که امام حسن عسگری علیه السلام رو به من کرد و فرمود:«خداوند حجت خودش را در میان سایر مخلوقاتش ممتاز ساخته و او را به هر چیز آگاه ساخته است.او به تمام زبان‌ها آگاه است و همه‌ی نسبت‌ها و حوادث را می‌داند.اگر حجّت خدا چنین موقعیتی را نداشت، میان او و مردم عادی که باید پیرو حجت باشند فرقی نبود.» (5)


اعجاز امام حسن عسکری علیه السلام در حل مشکلات مالی
ابو هاشم می‌گوید:
روزی همراه امام عسگری علیه السلام سواره در صحرا می‌رفتیم.امام جلوتر از من حرکت می کرد و من پشت سر او.در راه به قرضی که داشتم و موعد پرداختش سر رسیده بود فکر می‌کردم که چگونه آن را پرداخت کنم.امام متوجه من شد و فرمود:«خداوند خودش قرض‌ات را ادا می کند.»
آنگاه روی زین مرکب خم شد و با چوبی که به دست داشت خطی بر زمین کشید و فرمود:«ای ابو هاشم، پیاده بشو و این را بردار و پنهان کن.»
از مرکب پیاده شدم و در برابرم قطعه‌ای از طلا دیدم.آن را برداشتم و پنهان کردم و پس از آن به دنبال امام به راه خود ادامه دادم.
دوباره فکر کردم اگر در این قطعه طلا به انداره تمام بدهی‌ام باشد، که چه بهتر، و اگر نباشد، طلبکار را با همین مقدار راضی می کنم.آن‌گاه به فکر مخارج زمستانم افتادم.در همین هنگام، امام دوباره خم شد و مانند بار اول با چوب خطی بر زمین کشید و فرمود:«پیاده بشو و این را بردار و پنهان کن.»
از مرکب که پیاده شدم.در برابرم قطعه‌ای از نقره دیدم.آن را برداشتم و پنهان کردم.
وقتی به خانه باز گشتم، و طلا و نقره را وزن کردم، دیدم طلا درست به اندازه بدهی‌ام است و نقره به اندازه مخارج زمستانم.نه کمتر نه بیشتر.(6)


پی نوشت ها:
1) بحارالانوار، ج 50، ص 285
2) بحار الانوار، ج 50، ص 304، ح 80
3) بحار الانوار، ج 50، ص 251، ح 6، منتهی الامال، ج 2، ص 266
4) بحار الانوار، ج 50، ص 268، ح 29
5) بحار الانوار، ج 50، ص 268، ح 28
6) بحار الانوار، ج 50، ص 259، ح
20






تاریخ : سه شنبه 90/11/11 | 6:27 عصر | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • پینگ پنگ