سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شام سنگدلی‏ها و شقاوت ها

شام دربدری‏ها و مصیبت‏ها

شام دل آزاری ها

شلاق‏ها، احترام تورا نگه نداشتند

کوچه‏های شقی، انگشتان به خار خلیده‏ات را نادیده گرفتند

خرابه‏ها، کفش‏های سه‏سالگی‏ات را طعنه زدند.

تازیانه‏ها، پیش پایت سر خم نکردند

دهان‏های تهمت، از چشم‏های معصومت شرم نکردند.

دندان‏های تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند

رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند.

مردان شقاوت، کودکی‏ات را رحم نکردند.

شامِ بی‏حرمتی بود.

شامِ بی‏خبری بود.

شامِ گرسنگی دروغ بود.

شامِ سیری دیوسیرتی بود.

شامِ حیوان سیرتی بود.

شامِ درنده خویی بود.

کوچه‏ها، زخمه آتش می‏زدند.

لبخنده‏ها، مست متولد می‏شدند.

چشم‏ها، مست به بار می‏نشستند.

شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛

شامِ دست‏های نیازمندِ حریص.

شامِ تالارهای سیاه‏بخت.

شامِ دریچه‏های تاریک اشرافی.

شامِ پنجره‏های فروبسته.

تو بودی و زنی صبور که آواز گوشواره‏هایت را در گوش باد می‏خواند.

تو بودی و کفش‏های سه سالگی که بر شانه‏های کاروان رها بودند.

تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق می‏کرد.

تو بودی و گونه‏های سرخی که شادی می‏پراکند.

شام ساده‏لوحی بود.

شام فخر فروشی بود

شام فریادهای جگرخراش!

کوچه‏ها، گرگ می‏شدند

مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت

دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند

کاروان بر مرگ فایق می‏آمد

زنجیرها را در هم می‏شکست

تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد.

شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه

و سنگبارانِ بدن‏های معصوم

و دقایق بی‏رغبتِ اندوه

و صدای روشن کودکانه‏ات:

پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟

پدر! چه کسی رگ‏های تو را برید؟

پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟

پدر....






تاریخ : پنج شنبه 90/10/8 | 6:24 عصر | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • پینگ پنگ